|
مهدیا ! با نام تو سیراب می شویم و با ذکر و یاد تو پابرجا . انتظار آمدنت همچو انتظار مادری که وجودش را نوزادی دلنشین احاطه کرده می ماند . چه بگویم که این زبان ناتوان و این دست های انتظار ، خبر آمدن تو چیز دیگری نمی خواهد حتی شمع های بی زبان که در کنارم قد علم کرده است آهسته گریه سر می دهد گریه ای شور انگیز به پاس آمدنت مهدیا ! اشک در چشمانم حلقه بسته و غم در وجودم رخنه کرده ، ذهنم مالامال از ظهورت پر گشته و افکارم با رنگین شدن واژه ها مخدوش گشته که چگونه بزرگیت را درک کنم در حالی که ذهن محدودم قادر به شناخت نیست چگونه نجابتت را وصف کنم در حالی که سراسر وجودم را گناه آغشته کرده . ای نور چشم مظلومان ! قدرت کلام نمی خواهم ، آروزهای واهی و پوچ را دور می اندازم ، ثروت را رها میکنم و با این وجود به دستانم اکتفا می کنم دستانی که بخاطر قدرت و بزرگی توست که از پا نمی افتد و عاشقانه از سر نیاز و دلتنگی فریادش در آسمان بی همتا گم می شود .
مهدی جان منتظرت هستیم ...
اینم شعریه که خیلی دوسش دارم و تقدیمش میکنم به بهترین عالم : میدونم هنوز اسیرم نو حصار لحظه ها کاش میشد با یه اشاره تو آزاد میشدم با توام که گفته بودی غصه هام تموم میشن پس کجایی که بیایی من و بگیری از خودم ناجی ترانه ها من و به واژه ها ببخش این حقیر و به سخاوت شب و دعا ببخش
ای تنها امید امیدان و ای شمع پروانه و جودمان آغوش گرمت را بسویمان بگشا ، تا سیل اشک هایم را اقیانوس طوفان پرمهرت جاری سازم که در این همهمه تنهاییم آمده ام تا با ترانه های بارانی ام ، سبزورا عطوفت تو بپیوندم من هنوز تشنه بارانم . تشنه نگاه های بی نظری تو ای تک ستاره باقی مانده از آن یازده ستاره ! دلتنگی نگاهم رنگ به غروب آسمان کشیده است ، چه شب ها که به امید ظهورت خواب خوش دنیا را فدای اندیشه تو کردم . دیگر از غم فراق تو خواب به چشمانم غریبی می کند و من چون وحشت زده ای گریزان از لذت های دنیا ، به گوشه ای دور از هیاهوی دنیا پناه برده ام . امام من ! خودکارم را از ابر پرپر می کنم و برایت از بارن می نویسم . باید شبی که تو را از میان شمع ها دیده ام . پروانه ای تو را سرود و خاکستر شد . دوباره می خواهم به سوی تو بیایم . تو را کجا می توان دید . در آواز سکوت پرنده های عاشق نشانه هایی از تو را دیدم . در شاخک یک مرجان قرمز که عاشقانه نام تو را زمزمه می کرد . کاش می توانستم غبار لحظه ها را با اسارت چشمانت پاک کنم .
علامه مجلسی می گوید : پدرم به من خبر داد که در زمان ما مرد شریف و نیکوکاری بنام (( امیر اسحاق استر آبادی )) که چهل بار پیاده به مکه رفته بود و در بین مردم شهرت یافته بود که طی الارض می کند . سالی به اصفهان آمد . من نزد او رفتم و از شهرتی که در طی الارض پیدا کرده بود سوال کردم . در جواب گفت : علت شهرت من این است که در یکی از سالها که به همراه حجاج بسوی مکه حرکت میکردیم و هفت یا نه منزل راه به مکه باقی مانده بود از قافله عقب افتادم بطوری که که آنها را ندیدم و راه را گم کردم و متحیر شدم و تشنگی بر من غلبه کرد به گونه ای که از زندگی خود مایوس شدم . در این هنگام صدا زدم : ای اباصالح ، ای اباصالح ما را به جاده هدایت کن . خداوند شما را مورد رحمت قرار دهد . در این هنگام شبحی از دور نمایان شد وقتی با دقت به او نگاه کردم در مدتی کوتاه نزد من ظاهر شد . دیدم جوانی زیبا ، گندمگون و برخوردار از سیمای بزرگان است که لباسی پاکیزه به تن دارد و بر شتری سوار است و با او ظرفی از آب است . بر او سلام کردم و جواب مرا داد . آنگاه گفت : تشنه ای ؟ عرض کردم : آری . ظرف آب را به من داد و از آن آب نوشیدم . سپس گفت : می خواهی به کاروان برسی ؟ عرض کردم : آری . مرا پشت سرش بر شتر سوار کرد و به راه افتاد . من عادت داشتم که هر روز دعای ((حرزیمانی)) را میخواندم . مشغول خواندن آن شدم . در بعضی از قسمت های دعا می فرمود : اینگونه بخوان . مدت کوتاهی به طول نیانجامید که فرمود : اینجا را میشناسی ؟ نگاه کردم دیدم در مکه هستم . آنگاه فرمود : پیاده شو . وقتی پیاده شدم از جلوی چشمم غایب شد . در این هنگام بود که فهمیدم او حضرت قائم (عج) است واز فراق او و اینکه حضرت را نشناختم تاسف خوردم . بعد از گذشت هفت روز کاروان ما به مکه رسید و مرا در مکه دیدند بعد از آنکه از زنده بودنم مایوس شده بودند . از این رو شد که در بین مردم شهرت یافتم که طی الارض دارم .
****مبعث بزرگ پیامبر اسلام حضرت محمد (ص) بر همه شیعیان جهان مبارک باد****
مهدی جان ! ای مهربان لحظه های تنهایی . ای ناب ترین دوست در سرد ترین لحظه های هستی . نام و یاد تو رئوف مرهمی است بر آلام دردمندان ، آن هم در آشفته بازاری که محبت غریب واقع شده است و عشق به رافت توست که رنج های خناسان و دل دادگان شیطان را قابل تحمل می نماید . مهدی جان اگرچه ثانیه ها از میان زمان می گریزند و لحظه ها ، غروب ترین غربت را به نمایش می گذارند ، اما افق نگاهم تا دوردست تو را می جوید . مهدی جان ! ای خورشید فروزان سختی ها ! نام و یادت در قلب های جویندگان عدالت و دادگری همراه ایام می درخشد و آرزوی آمدنت دیداری بزرگ را تداعی می کند . بیا و دلهای رمیده از مهربانی را مرهم باش و جهان پر غوغا را که سخت برای آمدنت بیقراری می کند با وجود سراسر زیبایی ات خورشیدی درخشان و پر تلالو کن .
* به نام خدای روزهای انتظار * ** ای نسیم سر خوش که از کرانه ها عبور میکنی ** *** ای چکاوکی که کوچ تا به جلگه های دور می کنی *** ****ای شهاب روشنی که از دیار آفتاب می رسی**** *****این فضای قیرگونه را ر از طنین نور می کنی***** ******ای ابر دلگرفته مهاجری که خاک تیره را ****** ***** آشنای بارش شبانه بلور میکنی ***** **** ای ترنمی که پابه پای رودها و آبشارها **** *** خلوت سواحل خموش را فضای نور می کنی *** ** ای رهسپر ! گر از دیار ما عبور می کنی ** **پرسشی نما که ای بهار ! کی ظهور می کنی **
///شهادت جانگداز امام هادی (ع) را برتمامی مسلمین جهان و فرزند بزرگوارشان تسلیت عرض می نماییم ./// همه هستىام را كه ذرهاى از لطف بىنهايت اوست، خاك قدمت كردم، شايد بيايى و نفسى بر اين خاك تيره ، پاى عنايت گذارى. آنگاه است كه چشمان هميشه منتظر نرگس، توتيايى خواهد يافت كه جهانى را تواند روشنى بخشد و قافله هستى را راه نمايد . اى مهربانترين! ببين كه از اشك، سرشارم؛ ببين كه مرغ دلم در آسمان آرزوها چگونه بال و پر مىزند؛ ببين كه دستان نيازمند، جز در آستان تو اجابت را نمىيابد. پس بيا و شب هاى تنهايى دلم را كه در هر گوشه آن هزار يلدا خفته است، ستاره باران كن. اى جانان جان! از فيض نگاه توست كه عشق در خانه قلبمان مىتپد، و رود زندگى در رگ هاى عمر، جارى است . ترنم عاشقانهترين كلاممان، موسيقى آرام نام توست، كه به تار هستى، زخمه شوق مىزند و آهوى عاشقى را چابك تر از هميشه به هر سو مىبرد . اى هميشه سبز! چشم به راه آمدنت، در جادههاى سرد انتظار، ره مىپيماييم. شايد آينه اشكمان نيم نگاهى از رخ مهتابىات را حسرت به دل نماند..اى سرخترين سپيده! مهر خونين چشمانمان در انتظار صبح صادق ديدار توست كه هر بامداد سر بر مىكند، شايد دراين بىنهايت اندوه، نشانى از تو بجويد.
خدایت زمانی تو را فرمان خواندن خواهد داد که سیاهی جهالت و یاس بر آسمان قلب انسانیت سایه افکنده باشد زمانی تو را دعوت به خواندن خواهد کرد که شب دیجور برای فرار از سیاهی خویش به دنبال روزنی بگردد . زمانی که شکوای سبز درختان و گلایه های زلال آبشار و اشک حسرت ابرهای غم گرفته از نبودنت و در انتظار آمدنت غمگنانه ترین تسبیح را با خدا بگویند . معشوق زمانی تو رو فرمان خواندن خواهد داد که معصومانه ترین فریاد انسان از پاهای جستجوگر تاول زده اش قلب سخت ترین صخره ها را بلرزاند . انسان بلی گفته ای که پابه پای پیامبران از آدم تا مسیح درس عبودیت خوانده است فارغ از مرور مکرر درس های پیشین ، معلمی را جستجو می کند که عمیق ترین و ظریف ترین نیازهای همیشه اش را اغنا می کند . معبود زمانی تو را دعوت به خواندن خواهد کرد که گوش دل تمامی محرومان تاریخ در انتظار شنیدن کلام تو لحظه می شمرد . تو زمانی لب به اجابت می گشویی که فرشتگان را تاب نگریستن در جهلستان کفر زمین نباشد ، و تو که با خواندنت سرنوشت تاریخ را رقم می زنی و کشتی جاودانه هدایت را بر زلال فطرت انساهی همیشه ، بادبان می کشی تو که با خواندنت شکوفه های امید را بر شاخه درخت وجود می نشانی ، تو که با خواندنت عشق را جان دوباره می بخشی . تو که با خواندنت ایثار را توان ایستادن می دهی . طبیعی بود که تامل کنی و بلرزی آنچنان که ضربان قلب تو را فرشتگان آسمان بشنوند .
دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو سپند وار زکف داده ام عنان بی تو ز تلخ کامی دوران نشد دلم فارغ ز جام عشق لبی تر نکرد جان بی تو ز تلخ کامی دوران نشد دلم فارغ ز جام عشق لبی تر نکرد جان بی تو چو آسمان مه آلودم ز تنگ دلی پر است سینه ام از انده گران بی تو نسیم صبح نمی آورد ترانه شوق سر بهار ندارند بلبلان بی تو لب از حکایت شب های تار می بندم اگر امان دهدم چشم خون فشان بی تو چون شمع کشته ندارم شراراه ای به زبان نمی زند سخنم آتشی به جان بی تو ز پی دلی خموشی چون نقش تصویرم نمی گشاید از بی خودی زبان بی تو عقیق سرد به زیر زبان تشنه نهم چو یاد آید از آن شکرین دهان بی تو گزارش غم دل را مگر کنم چو امین جدا ز خلق به محراب جمکران بی تو
از عمق نا از عمق نا پیدای مظلومیت ما صدایی آمدنت را وعده می داد . صدا را عدل خداوندی صلابت می بخشید و مهربانی گرما می داد . و ما هرچه استقامت ، از این صدا گرفتیم و هرچه تحمل ، از این نوا دریافتیم . در زیر سهمگین ترین پنجه های شکنجه تاب می آوریدم که شکنج زلف تو را می دیدیم . در کشاکش تازیانه ها و چکاچک شمشیرها ، برق نگاه تو تابمان می داد و صدای گامهای آمدنت توانمان می بخشید .رایحه ات که مژده حضور تو را بر دوش می کشید مرهمی بر زخمهای نو به نومان بود و جبر جانهای شکسته مان. دردها همه از آن رو تاب آوردنی که تو آمدنی بودی .تحمل شدائد از آن رو شدنی بود که ظهورت شدنی بود به تحقق پیوستنی . انگار تخم صبر بودیم که در خاک انتظار تاب می آوردیم تا در هرم خورشید تو به بال و پر بنشینیم . سنگینی بار انتظار بر پشت ما سنگینی یک سال و دو سال نیست . سنگینی یک قرن و دو قرن نیست . حتی از زمان تودیع یازدهمین خورشید نیست .تاریخ انتظار و شکیبایی ما به آن ظلم که در عاشورا برما رفته است برمی گردد ، به آن تیرها که که از کمان قساوت برخاست و برگلوی ظلم نشست ، بدان سم اسبهای کفر که ابدان مطهر توحید را مشبک کرد . به آن جنایت که دست و پای مردانگی را برید . از آن زمان تاکنون ما به آب حیات نیازمندیم ، انتظار ظهور منتقم حسین . |








